عشق پاک یک مادر به پسرش
کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
روز بهد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو خوشحال کنی چرا نمیری؟
اون هیچ جوابی نداد.....یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم.چون خیلی عصبانی بودم....احساسات اون برام هیچ اهمیتی نداشت....
برای ادامه تحصیل به سنگاپور رفتم.همونجا ازدواج کردم.واسه خودم خونه خریدم.زن و بچه و زندگی.از زندگی و بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم.تا اینکه یه روز مادرم اومدبه دیدن من.اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو.
وقتی ایستاده بود دم در بچه هام بهش خندیدن و من سرش داد زدم که چرا خودش رو دعوت کرده بود که بیاد اینجا؟اونم بی خبر....سرش داد زدم.چطور جرات کردی بیای به خونه ی من و بچه هامو بترسونی؟؟؟گم شو از اینخا...همین حالا...
اون به آرامی جواب دا:اوه...خیلی معذرت میخوام.انگار اشتباهی اومدم.وبعد رفت.
تا اینکه یک روز یه دعوت نامه اومد در خونه ی من که برای جشن تجدید دیدار دانش آموزان دوران مدرسه برم ایران.به همسرم گفتم واسه یه قرار کاری باید برم ایران.بعد از مراسم رفتم به اون کلبه ی قدیمیمون.فقط از روی کنجکاوی.همسایه ها بهم گفتن اون مرده.ولی یه قطره اشک هم نریختم.اما اونا یه نامه بهم دادن که مادرم خواسته بود بهم بدن.
ای عزیزترین پسر من...
من همیشه به فکر تو بودم.منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه هاتو ترسوندم.خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم برمیگردی ایران.ولی شاید تا اون موقع زنده نموندم.از اینکه وقتی داشتی بزرگ میشدی و من باعث خجالت کشیدنت میشدم خیلی متاسفم.آخه میدونی......
وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یه چشمتو از دست دادی.بعنوان یه مادر نمیتونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یه چشم.به خطر همین یه چشممو دادم به تو.برای من افتخار بود که تو با چشم من میتونی دنیای جدیدو کامل ببینی.با همه ی عشق و علاقه ام به تو....مادرت
حال من بد نیست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!! خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد !