die casting die

the drilled water-channel, or water line, is the most obvious thermal control feature in a die casting die
the greatest portion of this chapter is devoted to the correct design of the water cooling systems used in die casting die

 بزرگترین بخش این فصل به طراحی صحیح سیستم ها خنک کاری آب به کار رفته در قالب ریخته‌گری تحت فشار اختصاص داده میشود .

however, there are other features of the die that may direct, restrict, or facilitate the flow of heat away from the solidifying casting

These factors often are overlooked

The successful die designer recognizes the influence on heat flow of every component and feature of the die, and utilizes it to control the movement of heat through the die

General description 

The input of heat to the die is intermittent

ورودی گرمابه قالب نوبتی است

Each time a shot is made, a load of heat is transferred into the die

  

هرزمان یک ساچمه ساخته شده است ،یک بارگرمابه سوی قالب انتقال داده شده است

 the transfer of heat within an operating die casting machine and die system is analogous to the variations of hydrostatic pressure and fluid flow withing a system of tanks and pipes, as shown in fig

the large upper tank a represents the metal-melting or holding pot of the machine, the square tank B is the machine frame, the cylindrical tank C is the die, and the intermittent syphon is the injection system

when the sypon is not in operation the only transfer is a slow leak from tank A to tank B

 heat also soaks into the die from the machine as depicted in fig

by the connecting tube from tank B to tank C

when the water in C has built up a certain head of pressure, input to C from the leak is balanced by the output from tank C through the outflow pipe

the system shown in fig 10 represents the machine in opration

 the liquid runs slowly into the syphon until it reaches the height "X" of the syphon tube

تار و پود روح مادر را از مهربانی بافته‌اند

my mother i love you and i need you,even tough 

i love you and i need you,even tough

i may at times have made you tear your hair

i set myself apart,bet even so

your presence and your loves are always there

you are my jail cell and ten-ton door

that keeps me from just being who i am

and so i pound the walls and go to war

ramming all the rules that i can ram

yet though i mast rebel,all the while

i know your love,s the ground on wich i stand

i wait upon the flash of your pround smile,my mother

and twist inside at every reprimand

i,m sorry for the times i,ve caused you pain

after these brief storms,love will remain

مادر دوستت دارم وتا ابد به تو محتاجم

تا ابد دوستت دارم وبه تو محتاجم

وهمین لحظه این قدر اشک برای ریختن دارم که موهایت تر شود

خودم را از تو دور کرده ام،با این وجود توجه وعشق تو هنوز در دلم برپاست

تو مامن وسرپناه من هستی

که مرا از گزندها وآسیب ها حفظ می کنی

من از دیوارها می گذرم وپرواز می کنم

و تمام کارهایی را که باید،انجام می دهم تا در پناه تو باشم

شاید من یاغی وسرکش باشم

اما می دانم حتی زمینی که بر روی آن ایستاده ام از عشق تو سرشار است

من منتظر لبخند درخشان وپرغرور تو هستم،مادر

لبخندی که هر گره ای را باز می کند

برای تمام لحظاتی که به خاطر من رنج کشیده ای متا سفم

اما بعد از طوفان های کوچک

این آرامش است که پا برجا خواهد ماند.

عشق پاک یک مادر به پسرش

مادر من فقط یک  چشم داشت.من از مادرم متنفر بودم.اون همیشه مایه ی خجالت من بود.اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا میپخت.یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خودش ببره خونه.خیلی خجالت کشیدم.آخه اون چطور تونست این کارو با من بکنه؟به روی خودم نیاوردم.فقط با تنفر بهش نگاه کردمو خودم از اونجا دور شدم.روز بعد یکی از همکلاسی هام من ومسخره کرد و گفت مامان تو فقط یه چشم داره....فقط دلم میخواست یه جوری خودم رو گم و گور کنم.کاش زمین دهن وا میکرد و منو.....

کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...

روز بهد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو خوشحال کنی چرا نمیری؟

اون هیچ جوابی نداد.....یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم.چون خیلی عصبانی بودم....احساسات اون برام هیچ اهمیتی نداشت....

برای ادامه تحصیل به سنگاپور رفتم.همونجا ازدواج کردم.واسه خودم خونه خریدم.زن و بچه و زندگی.از زندگی و بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم.تا اینکه یه روز مادرم اومدبه دیدن من.اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو.

وقتی ایستاده بود دم در بچه هام بهش خندیدن و من سرش داد زدم که چرا خودش رو دعوت کرده بود که بیاد اینجا؟اونم بی خبر....سرش داد زدم.چطور جرات کردی بیای به خونه ی من و بچه هامو بترسونی؟؟؟گم شو از اینخا...همین حالا...

اون به آرامی جواب دا:اوه...خیلی معذرت میخوام.انگار اشتباهی اومدم.وبعد رفت.

تا اینکه یک روز یه دعوت نامه اومد در خونه ی من که برای جشن تجدید دیدار دانش آموزان دوران مدرسه برم ایران.به همسرم گفتم واسه یه قرار کاری باید برم ایران.بعد از مراسم رفتم به اون کلبه ی قدیمیمون.فقط از روی کنجکاوی.همسایه ها بهم گفتن اون مرده.ولی یه قطره اشک هم نریختم.اما اونا یه نامه بهم دادن که مادرم خواسته بود بهم بدن.

ای عزیزترین پسر من...

من همیشه به فکر تو بودم.منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه هاتو ترسوندم.خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم برمیگردی ایران.ولی شاید تا اون موقع زنده نموندم.از اینکه وقتی داشتی بزرگ میشدی و من باعث خجالت کشیدنت میشدم خیلی متاسفم.آخه میدونی......

وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یه چشمتو از دست دادی.بعنوان یه مادر نمیتونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یه چشم.به خطر همین یه چشممو دادم به تو.برای من افتخار بود که تو با چشم من میتونی دنیای جدیدو کامل ببینی.با همه ی عشق و علاقه ام به تو....مادرت

بهترین آموزگار من

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد..............
ادامه نوشته