آبتنی

 

لخت شدم تا در آن هوای دل انگيز

پيكر خود را به آب چشمه بشويم

وسوسه می ريخت بر دلم شب خاموش

تا غم دل را بگوش چشمه بگويم

 

آب خنك بود و موج های درخشان

ناله كنان گرد من به شوق خزيدند

گوئی با دست های نرم و بلورين

جان و تنم را بسوی خويش كشيدند

 

بادی از آن دورها وزيد و شتابان

دامنی از گل بروی گيسوی من ريخت

عطر دلاويز و تند پونه وحشی

از نفس باد در مشام من آويخت

 

چشم فرو بستم و خموش و سبكروح

تن به علف های نرم و تازه فشردم

همچو زنی كاو غنوده در بر معشوق

يكسره خود را به دست چشمه سپردم

 

روی دو ساقم لبان مرتعش آب

بوسه زن و بی قرار و تشنه و تبدار

ناگه در هم خزيد ... راضی و سرمست

جسم من و روح چشمه سار گنه كار

 

***

سپيده عشق 

 

آسمان همچو صفحه دل من

روشن از جلوه های مهتابست

امشب از خواب خوش گريزانم

كه خيال تو خوشتر از خوابست

 

خيره بر سايه های وحشی بيد

می خزم در سكوت بستر خويش

باز دنبال نغمه ای دلخواه

می نهم سر بروی دفتر خويش

 

تن صدها ترانه می رقصد

در بلور ظريف آوايم

لذتی ناشناس و رؤيا رنگ

می دود همچو خون به رگ هايم

 

آه ... گوئی ز دخمه دل من

روح شبگرد مه گذر كرده

يا نسيمی در اين ره متروك

دامن از عطر ياس تر كرده

 

بر لبم شعله های بوسه تو

می شكوفد چو لاله گرم نياز

در خيالم ستاره ای پر نور

می درخشد میان هاله راز

 

ناشناسی درون سينه من

پنجه بر چنگ و رود می سايد

همره نغمه های موزونش

گوئيا بوی عود می آيد

 

آه ... باور نمی كنم كه مرا

با تو پيوستنی چنين باشد

نگه آندو چشم شورافكن

سوی من گرم و دلنشين باشد

 

بی گمان زان جهان رؤيائی

زهره بر من فكنده ديده عشق

می نويسم بروی دفتر خويش

«جاودان باشی، ای سپيده عشق»

 

***

 

بر گور ليلی

آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز

آخر مرا شناختی ای چشم آشنا

چون سايه ديگر از چه گريزان شوم ز تو

من هستم آن عروس خيالات ديرپا

 

چشم منست اينكه در او خيره مانده ای

ليلی كه بود؟ قصه چشم سياه چيست؟

در فكر اين مباش كه چشمان من چرا

چون چشم های وحشی ليلی سياه نيست

 

در چشم های ليلی اگر شب شكفته بود

در چشم من شكفته گل آتشين عشق

لغزيده بر شكوفه لب های خامشم

بس قصه ها ز پيچ و خم دلنشين عشق

 

در بند نقش های سرابی و غافلی

برگرد ... اين لبان من، اين جام بوسه ها

از دام بوسه راه گريزی اگر كه بود

ما خود نمی شديم چنين رام بوسه ها!

 

***

اعتراف

 

تا نهان سازم از تو بار دگر

راز اين خاطر پريشان را

می كشم بر نگاه ناز آلود

نرم و سنگين حجاب مژگان را

 

دل گرفتار خواهش جانسوز

از خدا راه چاره می جويم

پارساوار در برابر تو

سخن از زهد و توبه می گويم

 

آه ... هرگز گمان مبر كه دلم

با زبانم رفيق و همراهست

هر چه گفتم دروغ بود، دروغ

كی ترا گفتم آنچه دلخواهست

 

تو برايم ترانه می خوانی

سخنت جذبه ای نهان دارد

گوئيا خوابم و ترانه تو

از جهانی دگر نشان دارد

 

شايد اينرا شنيده ای كه زنان

در دل «آری» و «نه» به لب دارند

ضعف خود را عيان نمی سازند

رازدار و خموش و مكارند

 

آه، من هم زنم، زنی كه دلش

در هوای تو می زند پر و بال

دوستت دارم ای خيال لطيف

دوستت دارم ای امید محال

 

***

 

ياد يكروز

 

خفته بوديم و شعاع آفتاب

بر سراپامان بنرمی می خزيد

روی كاشی های ايوان دست نور

سايه هامان را شتابان می كشيد

 

موج رنگين افق پايان نداشت

آسمان از عطر روز آكنده بود

گرد ما گوئی حرير ابرها

پرده ای نيلوفری افكنده بود

 

«دوستت دارم» خموش و خسته جان

باز هم لغزيد بر لب های من

ليك گوئی در سكوت نيمروز

گم شد از بی حاصلی آوای من

 

ناله كردم: آفتاب ... ای آفتاب

بر گل خشكيده ای ديگر متاب

تشنه لب بوديم و او ما را فريفت

در كوير زندگانی چون سراب

 

در خطوط چهره اش ناگه خزيد

سايه های حسرت پنهان او

چنگ زد خورشيد بر گيسوی من

آسمان لغزيد در چشمان او

 

آه ... كاش آن لحظه پايانی نداشت

در غم هم محو و رسوا می شديم

كاش با خورشيد می آمیختيم

كاش همرنگ افق ها می شديم

 

***

 

موج

 

تو در چشم من همچو موجی

خروشنده و سركش و ناشكيبا

كه هر لحظه ات می كشاند بسوئی

نسيم هزار آرزوی فريبا

 

تو موجی

تو موجی و دريای حسرت مكانت

پريشان رنگين افق های فردا

نگاه مه آلوده ديدگانت

 

تو دائم بخود در ستيزی

تو هرگز نداری سكونی

تو دائم ز خود می گريزی

تو آن ابر آشفته نيلگونی

 

چه می شد خدايا ...

چه می شد اگر ساحلی دور بودم؟

شبی با دو بازوی بگشوده خود

ترا می ربودم ... ترا می ربودم

 

***

 

شوق

 

 

 

ياد داری كه ز من خنده كنان پرسيدی

چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز؟

چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گويد

اشگ شوقی كه فرو خفته به چشمان نياز

 

چه ره آورد سفر دارم ای مايه عمر؟

سينه ای سوخته در حسرت يك عشق محال

نگهی گمشده در پرده رؤيائی دور

پيكری ملتهب از خواهش سوزان وصال

 

چه ره آورد سفر دارم ... ای مايه عمر؟

ديدگانس همه از شوق درون پر آشوب

لب گرمی كه بر آن خفته به امید و نياز

بوسه ای داغتر از بوسه خورشيد جنوب

 

ای بسا در پی آن هديه كه زيبنده تست

در دل كوچه و بازار شدم سرگردان

عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هديه كنم

پيكری را كه در آن شعله كشد شوق نهان

 

چو در آئينه نگه كردم، ديدم افسوس

جلوه روی مرا هجر تو كاهش بخشيد

دست بر دامن خورشيد زدم تا بر من

عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشيد

 

حاليا ... اين منم اين آتش جانسوز منم

ای امید دل ديوانه اندوه نواز

بازوان را بگشا تا كه عيانت سازم

چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز

 

***

 

اندوه تنهايي

 

 

 

پشت شيشه برف می بارد

پشت شيشه برف می بارد

در سكوت سينه ام دستی

دانه اندوه می كارد

 

مو سپيد آخر شدی ای برف

تا سرانجامم چنين ديدی

در دلم باريد ... ای افسوس

بر سر گورم نباريدی

 

چون نهالی سست می لرزد

روحم از سرمای تنهائی

می خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنيای تنهائی

 

ديگرم گرمی نمی بخشی

عشق، ای خورشيد يخ بسته

سينه ام صحرای نومیديست

خسته ام، از عشق هم خسته

 

غنچه شوق تو هم خشكيد

شعر، ای شيطان افسونكار

عاقبت زين خواب دردآلود

جان من بيدار شد، بيدار

 

بعد از او بر هر چه رو كردم

ديدم افسون سرابی بود

آنچه می گشتم به دنبالش

وای بر من، نقش خوابی بود

 

ای خدا ... بر روی من بگشای

لحظه ای درهای دوزخ را

تا به كی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را؟

 

ديدم ای بس آفتابی را

كاو پياپی در غروب افسرد

آفتاب بی غروب من!

ای ديغا، درجنوب! افسرد

 

بعد از او ديگر چه می جويم؟

بعد از او ديگر چه می پايم؟

اشك سردی تا بيفشانم

گور گرمی تا بياسايم

 

پشت شيشه برف می بارد

پشت شيشه برف می بارد

در سكوت سينه ام دستی

دانه اندوه می كارد

 

***

 

 

 

قصه ای در شب

 

چون نگهبانی كه در كف مشعلی دارد

می خرامد شب میان شهر خواب آلود

خانه ها با روشنائی های رؤيايی

يك به يك درگيرودار بوسه بدرود

 

ناودان ها ناله ها سر داده در ظلمت

در خروش از ضربه های دلكش باران

می خزد بر سنگفرش كوچه های دور

نور محوی از پی فانوس شبگردان

 

دست زيبائی دری را می گشايد نرم

می دود در كوچه برق چشم تبداری

كوچه خاموشست و در ظلمت نمی پيچد

بانگ پای رهروی از پشت ديواری

 

باد از ره می رسد عريان و عطر آلود

خيس، باران می كشد تن بر تن دهليز

در سكوت خانه می پيچد نفس هاشان

ناله های شوقشان لرزان و وهم انگيز

 

چشم ها در ظلمت شب خيره بر راهست

جوی می نالد كه «آيا كيست دلدارش؟»

شاخه ها نجوا كنان در گوش يكديگر

«ای دريغا ... در كنارش نيست دلدارش»

 

كوچه خاموشست و در ظلمت نمی پيچد

بانگ پای رهروی از پشت ديوار

می خزد در آسمان خاطری غمگين

نرم نرمك ابر دودآلود پنداری

 

بر كه می خندد فسون چشمش ای افسوس؟

وز كدامین لب لبانش بوسه می جويد؟

پنجه اش در حلقه موی كه می لغزد؟

با كه در خلوت بمستی قصه می گويد؟

 

تيرگی ها را بدنبال چه می كاوم؟

پس چرا در انتظارش باز بيدارم؟

در دل مردان كدامین مهر جاويد است؟

نه ... دگر هرگز نمی آيد بديدارم

 

پيكری گم می شود در ظلمت دهليز

باد در را با صدائی خشك می بندد

مرده ای گوئی درون حفره گوری

بر امیدی سست و بی بنياد می خندد