احمد شاملو
و من سنگ های گران قوافی را بر دوش می برم
و در زندان شعر
محبوس می کنم خود را
بسان تصویری که در چارچوبش
در زندان قابش.
وای بسا
تصویری کودن
از انسانی ناپخته:
از من سالیان گذشته
گمگشته
که نگاه خردسال مرا دارد
در چشمانش،
و من کهنه تر به جا نهاده است
تبسم خود را
بر لبانش،
و نگاه امروز من بر آن چنان است
که پشیمانی
به گناهانش!
تصویری بی شباهت
که اگر فراموش می کرد لبخندش را
و اگر کاویده می شد گونه هایش
به جست و جوی زندگی
و اگر شیار برمی داشت پیشانیش
از عبور زمان های زنجیر شده با زنجیر بردگی
می شد من!
می شد من
عیناً!
می شد من که سنگ های زندان را بر دوش
می کشم خاموش،
و محبوس می کنم تلاش روحم را
در چاردیوار الفاظی که
می ترکد سکوتشان
در خلاء آهنگ ها
که می کاود بی نگاه چشمشان
در کویر رنگ ها...
می شد من
عیناً!
می شد من که لبخند را از یاد برده ام،
و اینک گونه ام...
و اینک پیشانیم...
چنینم من
-زندانی دیوارهای خوشاهنگ الفاظ بی زبان-
چنینم من!
تصویرم را در قابش محبوس کرده ام
و نامم را در شعرم
و پایم را در زنجیر زنم
و فردایم را در خویشتن فرزندم
و دلم را در چنگ شما...
در چنگ همتلاشی با شما
که خون گرمتان را
به سربازان جوخه ی اعدام
می نوشانید
که از سرما می لرزند
و نگاهشان
انجماد یک حقیقت است.
شما
که در تلاش شکستن دیوارهای دخمه ی اکنون خویشید
و تکیه می دهید از سر اطمینان
بر آرنج
مجری عاج جمجمه تان را
و از دریچه ی رنج
چشم انداز طعم کاخ روشن فرداتان را
در مذاق حماسه ی تلاش تان مزمزه می کنید.
شما...
و من...
شما ومن
و نه آن دیگران که می سازند
دشنه
برای جگرشان
زندان
برای پیکرشان
رشته
برای گردنشان.
و نه آن دیگرتران
که کوره ی دژخیم شما را می تابانند
با هیمه ی باغ من
و نان جلاد مرا برشته می کنند
در خاکستر زادو ورود شما.
و فردا که فرو شدم در خاک خونالود تبدار،
تصویر مرا به زیر آرید از دیوار
از دیوار خانه ام.
تصویری کودن را که می خندد
در تاریکی ها و در شکست ها
به زنجیرها و به دست ها.
و بگوئیدش:
"تصویر بی شباهت!
به چه خندیده ای؟"
و بیاویزیدش
دیگر بار
واژگونه
رو به دیوار!
و من همچنان می روم
با شما و برای شما
-برای شما که این گونه دوستارتان هستم.-
و آینده ام را چون گذشته می روم سنگ بر دوش:
سنگ الفظ
سنگ قوافی،
تا زندانی بسازم و در آن محبوس بمانم:
زندان دوست داشتن.
دوست داشتن مردان
و زنان
دوست داشتن نی لبک ها
سگ ها
و چوپانان
دوست داشتن چشم به راهی،
و ضرب انگشت بلور باران
بر شیشه ی پنجره
دوست داشتن کارخانه ها
مشت ها
تفنگ ها
دوست داشتن نقشه ی یابو
با مدار دنده هایش
با کوه های خاصره اش،
و شط تازیانه
با آب سرخش
دوست داشتن اشک تو
بر گونه ی من
و سرور من
بر لبخند تو
دوست داشتن شوکه ها
گزنه ها و آویشن وحشی،
و خون سبز کلروفیل
بر زخم برگ لگد شده
دوست داشتن بلوغ شهر
و عشقش
دوست داشتن سایه ی دیوار تابستان
و زانوهای بیکاری
در بغل
دوست داشتن جقه
وقتی با آن غبار از کفش بسترند
و کلاهخود
وقتی که در آن دستمال بشویند
دوست داشتن شالیزارها
پاها و
زالوها
دوست داشتن پیری سگ ها
و التماس نگاهشان
و درگاه دکه ی قصابان،
تیپا خوردن
و بر ساحل دور افتاده ی استخوان
از عطش گرسنگی
مردن
دوست داشتن غروب
با شنگرف ابرهایش،
و بوی رمه در کوچه های بید
دوست داشتن کارگاه قالیبافی
زمزمه ی خاموش رنگ ها
تپش خون پشم در رگ های گره
و جان های نازنین انگشت
که پامال می شوند
دوست داشتن پاییز
با سرب رنگی آسمانش
دوست داشتن زنان پیاده رو
خانه شان
عشق شان
شرم شان
دوست داشتن کینه ها
دشنه ها
و فرداها
دوست داشتن شتاب بشکه های خالی تندر
بر شیب سنگفرش آسمان
دوست داشتن بوی شور آسمان بندر
پرواز اردک ها
فانوس قایق ها
و بلور سبزرنگ موج
با چشمان شبچراغش
دوست داشتن درو
و داس های زمزمه
دوست داشتن فریادهای دیگر
دوست داشتن لاشه ی گوسفند
بر چنگ مردک گوشت فروش
که بی خریدار می ماند
می گندد
می پوسد
دوست داشتن قرمزی ماهی ها
در حوض کاشی
دوست داشتن شتاب
و تأمل
دوست داشتن مردم
که می میرند
آب می شوند
و در خاک خشک بی روح
دسته دسته
گروه گروه
انبوه انبوه
فرو می روند
فرو می روند
و فرو
می روند
دوست داشتن سکوت و زمزمه و فریاد
دوست داشتن زندان شعر
با زنجیرهای گرانش:
-زنجیر الفاظ
زنجیر قوافی...
و من همچنان می روم:
در زندانی که با خویش
در زنجیری که با پای
در شتابی که با چشم
در یقینی که با فتح من می رود دوش با دوش
از غنچه ی لبخند تصویر کودنی که بر دیوار دیروز
تا شکوفه ی سرخ یک پیراهن
بر بوته ی یک اعدام:
تا فردا!
چنینم من:
قلعه نشین حماسه های پر از تکبر
سمضربه ی پرغرور اسب وحشی خشم
بر سنگفرش کوچه ی تقدیر
کلمه ی وزشی
در توفان سرود بزرگ یک تاریخ
محبوسی
در زندان یک کینه
برقی
در دشنه ی یک انتقام
و شکوفه ی سرخ پیراهنی
در کنار راه فردای بردگان امروز از کتاب قطعنامه
و در زندان شعر
محبوس می کنم خود را
بسان تصویری که در چارچوبش
در زندان قابش.
وای بسا
تصویری کودن
از انسانی ناپخته:
از من سالیان گذشته
گمگشته
که نگاه خردسال مرا دارد
در چشمانش،
و من کهنه تر به جا نهاده است
تبسم خود را
بر لبانش،
و نگاه امروز من بر آن چنان است
که پشیمانی
به گناهانش!
تصویری بی شباهت
که اگر فراموش می کرد لبخندش را
و اگر کاویده می شد گونه هایش
به جست و جوی زندگی
و اگر شیار برمی داشت پیشانیش
از عبور زمان های زنجیر شده با زنجیر بردگی
می شد من!
می شد من
عیناً!
می شد من که سنگ های زندان را بر دوش
می کشم خاموش،
و محبوس می کنم تلاش روحم را
در چاردیوار الفاظی که
می ترکد سکوتشان
در خلاء آهنگ ها
که می کاود بی نگاه چشمشان
در کویر رنگ ها...
می شد من
عیناً!
می شد من که لبخند را از یاد برده ام،
و اینک گونه ام...
و اینک پیشانیم...
چنینم من
-زندانی دیوارهای خوشاهنگ الفاظ بی زبان-
چنینم من!
تصویرم را در قابش محبوس کرده ام
و نامم را در شعرم
و پایم را در زنجیر زنم
و فردایم را در خویشتن فرزندم
و دلم را در چنگ شما...
در چنگ همتلاشی با شما
که خون گرمتان را
به سربازان جوخه ی اعدام
می نوشانید
که از سرما می لرزند
و نگاهشان
انجماد یک حقیقت است.
شما
که در تلاش شکستن دیوارهای دخمه ی اکنون خویشید
و تکیه می دهید از سر اطمینان
بر آرنج
مجری عاج جمجمه تان را
و از دریچه ی رنج
چشم انداز طعم کاخ روشن فرداتان را
در مذاق حماسه ی تلاش تان مزمزه می کنید.
شما...
و من...
شما ومن
و نه آن دیگران که می سازند
دشنه
برای جگرشان
زندان
برای پیکرشان
رشته
برای گردنشان.
و نه آن دیگرتران
که کوره ی دژخیم شما را می تابانند
با هیمه ی باغ من
و نان جلاد مرا برشته می کنند
در خاکستر زادو ورود شما.
و فردا که فرو شدم در خاک خونالود تبدار،
تصویر مرا به زیر آرید از دیوار
از دیوار خانه ام.
تصویری کودن را که می خندد
در تاریکی ها و در شکست ها
به زنجیرها و به دست ها.
و بگوئیدش:
"تصویر بی شباهت!
به چه خندیده ای؟"
و بیاویزیدش
دیگر بار
واژگونه
رو به دیوار!
و من همچنان می روم
با شما و برای شما
-برای شما که این گونه دوستارتان هستم.-
و آینده ام را چون گذشته می روم سنگ بر دوش:
سنگ الفظ
سنگ قوافی،
تا زندانی بسازم و در آن محبوس بمانم:
زندان دوست داشتن.
دوست داشتن مردان
و زنان
دوست داشتن نی لبک ها
سگ ها
و چوپانان
دوست داشتن چشم به راهی،
و ضرب انگشت بلور باران
بر شیشه ی پنجره
دوست داشتن کارخانه ها
مشت ها
تفنگ ها
دوست داشتن نقشه ی یابو
با مدار دنده هایش
با کوه های خاصره اش،
و شط تازیانه
با آب سرخش
دوست داشتن اشک تو
بر گونه ی من
و سرور من
بر لبخند تو
دوست داشتن شوکه ها
گزنه ها و آویشن وحشی،
و خون سبز کلروفیل
بر زخم برگ لگد شده
دوست داشتن بلوغ شهر
و عشقش
دوست داشتن سایه ی دیوار تابستان
و زانوهای بیکاری
در بغل
دوست داشتن جقه
وقتی با آن غبار از کفش بسترند
و کلاهخود
وقتی که در آن دستمال بشویند
دوست داشتن شالیزارها
پاها و
زالوها
دوست داشتن پیری سگ ها
و التماس نگاهشان
و درگاه دکه ی قصابان،
تیپا خوردن
و بر ساحل دور افتاده ی استخوان
از عطش گرسنگی
مردن
دوست داشتن غروب
با شنگرف ابرهایش،
و بوی رمه در کوچه های بید
دوست داشتن کارگاه قالیبافی
زمزمه ی خاموش رنگ ها
تپش خون پشم در رگ های گره
و جان های نازنین انگشت
که پامال می شوند
دوست داشتن پاییز
با سرب رنگی آسمانش
دوست داشتن زنان پیاده رو
خانه شان
عشق شان
شرم شان
دوست داشتن کینه ها
دشنه ها
و فرداها
دوست داشتن شتاب بشکه های خالی تندر
بر شیب سنگفرش آسمان
دوست داشتن بوی شور آسمان بندر
پرواز اردک ها
فانوس قایق ها
و بلور سبزرنگ موج
با چشمان شبچراغش
دوست داشتن درو
و داس های زمزمه
دوست داشتن فریادهای دیگر
دوست داشتن لاشه ی گوسفند
بر چنگ مردک گوشت فروش
که بی خریدار می ماند
می گندد
می پوسد
دوست داشتن قرمزی ماهی ها
در حوض کاشی
دوست داشتن شتاب
و تأمل
دوست داشتن مردم
که می میرند
آب می شوند
و در خاک خشک بی روح
دسته دسته
گروه گروه
انبوه انبوه
فرو می روند
فرو می روند
و فرو
می روند
دوست داشتن سکوت و زمزمه و فریاد
دوست داشتن زندان شعر
با زنجیرهای گرانش:
-زنجیر الفاظ
زنجیر قوافی...
و من همچنان می روم:
در زندانی که با خویش
در زنجیری که با پای
در شتابی که با چشم
در یقینی که با فتح من می رود دوش با دوش
از غنچه ی لبخند تصویر کودنی که بر دیوار دیروز
تا شکوفه ی سرخ یک پیراهن
بر بوته ی یک اعدام:
تا فردا!
چنینم من:
قلعه نشین حماسه های پر از تکبر
سمضربه ی پرغرور اسب وحشی خشم
بر سنگفرش کوچه ی تقدیر
کلمه ی وزشی
در توفان سرود بزرگ یک تاریخ
محبوسی
در زندان یک کینه
برقی
در دشنه ی یک انتقام
و شکوفه ی سرخ پیراهنی
در کنار راه فردای بردگان امروز از کتاب قطعنامه
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 0:15 توسط Researcher genius hojat ziari
|
حال من بد نیست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!! خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد !