راینر ماریا ریلکه
میل مردن دارم، تنها بگذارم
گمانم به چنان پریشانی می رسم که نبضم را بترکاند.
چه می کنی، خداوندا، اگر که بمیرم؟
کوزه ی تواَم من(اگر که بشکنم؟)
نوشاک تواَم من(اگر که تباه شوم؟)
جامه ات منم و کلبه ات، بیشه ات منم و پیشه ات
با من از کف می دهی حواست را
پس از من خانه ای نداری، که در آن؛ کلمات، نزدیک و گرم تو را درود فرستند.
از پای خسته ات می افتد صندل های مخملی که منم.
شولای بزرگت تن ات را وامی گذارد
نگاهت را که من با گونه هایم، گرم، چون نازبالشی پذیرا می شوم،
خواهد آمد، مرا خواهد جست، دیری-
و در غروب خورشید به برِ سنگ های غریبه خواهد شد.
تو چه خواهی کرد خدایا؟ پریشانم من.
+ نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 0:12 توسط Researcher genius hojat ziari
|
حال من بد نیست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!! خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد !